تبليغاتX
وب سایت رسمی
چهارشنبه هجدهم آذر 1388
سریلانکا آخر دیوانگی نیست
 

 

چمدانم را می گذارم زمین؛

!سریلانکا هوای بدی دارد، شرجی کلافه کننده

درست مثل آغوش تو وقتی کلافه می شدی از دست من،دنیا،مادر

!جان،دوست های مؤنث دست دوم

،هوس سیگار می کنم می خواهم از ریه هایم دودت کنم به ناکجا آباد

.ناکجا آبادی که خودم هستم

باربر دست و رو نشسته ای با چشم های نصفه این پا و آن پا می کند

!چشم می دواند به من،به چمدان،دوباره من،سه باره چمدان

خبری نیست آقا،ارزانی خودت،خبر نداری که آدمها چیزهای مهم

! زندگیشان را در چمدان جا نمی بدهند،گوشه دلشان چال می کنند

باید بنشینم کسی منتظرم نیست،آمده ام خودم را میان شورشیان این

! طرف و مدعیان صلح طلب آن طرف پیدا کنم،شاید وسط خمپاره ای

هه،اگر بودی میخندیدی و می گفتی:تو آدم نمیشوی دیوانه، حالا

!حالاها باید بدوی

!ببین آنقدر دویده ام که نقشه ها و مرزها گم می شوند؛دیوانگیم نرفت

چمدانم را می گیرم و پیاده راه می افتم،تامیلی زبان پیچیده ایست، کر

 بمانم بهتر است. حواسم را خلاصه کرده ام در چشمها و دماغ!بوی

نارگیل، دارچین،ماهی و اقیانوس،رنگهای تند و عرق!بوداهای چوبی و

،چای، چشمهایم را باید پر کنم تا وقتی خون و خمپاره می بینند

.جسدهای نصفه و رویاهای نصفه تر! بهتشان نزند

هزار بار دیوانه گفتی وقتی تو، پولها ، آغوش نرم و امنیت گرمت را رها

: کردم تا شاید وسط زخمی ها و تیر و تفنگ له شوم!تعبیر تو این بود

!آیندۀمحتوم

به من خرده نگیر، باید اعترافی کنم ،آنجا وسط خانه بزرگت وقتی

 ظرفهای شام را می شستم ،ترانه های غمگین می خواندم و بوسه

!های تو دهانم را می بست هیج نمی خواستمت

اینجا که هزار فرسنگ دورم و با غریبه ها سر و کله می زنم ،

بتادین  و خون رنگی ام می کند، از  سرخی لبهای تو پُرم.اینها را برایت

 نمی نویسم،حتی پستشان نمی کنم ،آدمها چیزهای مهم زندگیشان

 !را چال می کنند

!پک آخر ،سیگاری را پرت میکنم سینه دیوار 

!کسی چه میداند فردا کجاست؟امروز را باید زندگی کنم

نوشته شده توسط یکی درساعت 21:37| | لينک ثابت ــــ
سه شنبه نوزدهم آبان 1388
کودک درون
 باز عصر شد و قهوه مو داغ داغ می خورم

این قصه ها خیلی چرته  آخرش یه پایان بیشتر نداره؛میفته به روغن

سوزی و پِت پِته 

دارم می خونم جلو میرم هی می پری از توش جلوم

!این بچه آتیش بازیو دوست تر داره.سوپر من نشو آقاهه

دوس داره فحش بده و  قهوه داغ زبونشو بسوزونه

شعر الکی یادش نده با بوس آبدار ته قصه خواب و بیدارت کنه

اون یه قل دو قل می کنه میزنه شیشه های آرزوتو میشکنه

هی بهش میگی عزیزم تا روتو اوونور می کنی زبونشو در میاره

دوس داره حرصتو تا آخرش در بیاره

       

رو داستانت جیش می کنه حرفاتو  پس و پیش می کنه

 تا تو اون بالا کارای خوب خوب می کنی دل خوشگلای شهرو می بری

کوچولو  این تو خوابیده  خوابِ هفت پادشارَم دیده

!د ِ اِند

نوشته شده توسط یکی درساعت 20:5| | لينک ثابت ــــ
جمعه پانزدهم آبان 1388
Inboxنوسترآداموس در
 

زهره از آن دسته بود که اصطلاحاً به آنها ترشیده می گوییم یا کمی

 مؤدبانه تر ،پیر دختر! این کلمه ناخود آگاه ما را به سمت تصویری ذهنی

.می کشاند که مسلماً با تصاویر زیبا و براق مجلات ووگ متفاوت است

 کرمهای برنزه کننده، ریملهای اورال و هیکلهای باریک و لغزان را یکسره

، دور می ریریم و مستقیم زوم می کنیم روی دندانهای ارتودنسی

جوشها،چین و چروکها و صد البته چاقی!درست مثل تفاوت مبل استیل

 با سه پایه حمام!هیچکس سه پایه را در پذیرایی جا نمی دهد،جایی

که مهمانهای شق و رق باید از سر و شکل مبلها شخصیت صاحبخانه

 را بالا و پایین کنند.( لطفاً فوری جبهه نگیرید که روزگار این حرف ها

گدشته است؛دنیا نشان داده که به هیچ عقل غرغرو و ایده آلیستی 

روی خوش نشان نمی دهد.چشم ها همیشه بزرگترین جای دلش را

اشغال کرده اند) اینجور مواقع چارپایه هرچه خوشرنگ و راحت و کار آمد

 باشد باز هم چارپایه ای بیشتر نیست ؛با این وجود زهره هیچ شباهتی

. به تعریف ذهنی ما نداشت

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط یکی درساعت 10:38| | لينک ثابت ــــ
دوشنبه یازدهم آبان 1388
!من حوا نیستم نه حتی لیلی

من یک xام نه بهتر از آن یک xx مجهول الهویه!

در بعضی داستانها لیلی ، گاهی حوا گاهی سودابه و نامادری سیندرلا!

مثل اختاپوس بازوهایم را مرتب عوض می کنم ،بهتر بگویم مثل تصویر

آینه که هربار یک شکل و شمایل نو را نشان می دهد. 

هنوز ماهیتم به درستی روشن نیست اما مجرم شناخته شدم.

سیگارم را روشن می کنم .باران مزخرفی می بارد.

میدانم حداقل خواب خیلی ها را تجاوز کرده ام ،همین پسر طبقه

 پایینی هروقت می بینمش  شکم چشمهایش بالا آمده!دود را آهسته

بیرون می دهم.

 چقدر شهر خاکستری شده! روی شیشه بخار گرفته  یک x کج و

کوله  را می کشم.دقت نکرده بودم x همیشه به جلو می رود،آسمان

جایش نیست همینجا روی زمین!

چه کیفی دارد طبقه nام یک آسمان خراش n+1طبقه ،لخت پشت

پنجره بایستی و بخواهی خودت را کشف کنی!مثل همانروز که لخت

 از آسمان پریدی بیرون!لک لک خدایی با لگد !برگ مو داشتی یا

نداشتی؟

برگ مویم روی تخت است.برمی گردم.لباس تور صورتی را دیشب

 کندم نه یکی از دیگرانی که من نبودم کندش با نیشهایش!او هم

 می خواست مراکشف کند، سلولهای نشمرده ام را رو کردم.دانه

دانه شمرد.ضرب،تفریق،رادیکال، مجذور....نُچ نیست!

می دانم باز هم سراغم می آید فقط آنقدرکه حل شوم.

شاید هم خودش را در من حل می کند تا آن x مرموز را پس دهم.

می خواستم فریاد بزنم ایکسه گم شده، نیست ، دنبالشم روی

زمین و حتی بغل y تو تا پیدا بشم ./

جایش حرفی نزدم و سلولهایم را جلو فرستادم.

دیگران صبح پاهای پشمالویش را تکان داد و گفت : رفتارت اصلاً زنانه

نیست، با همه فرق می کنی، سرش را با گیجی تکان داد و نگاه

مشکوکی کرد .

چشمهایم را خمار کردم و با لحنی کشدار پرسیدم:چرا عزززیییززم!

هیچکس تا بحال این حرف رو بهم نزده(پسر همسایه توی ذهنم پیچید)

 همانطور که شلوارش را می پوشید نگاهی نامطمئن به چروک های

روی تخت انداخت و گفت:من تو رو می شناسم، هیچ کس به اندازه

من بهت نزدیک نبوده که اینو بفهمه و رفت.

 همینکه سایه اش ناپدید شد اختاپوس تکانی به خودش داد و

بلند شد تا سیگارش را دود کند . با خودش گفت توله خرس احمق !و

آنقدر ایستاد تا بالاخره خورشید پیدا شد.پک سنگینی می زنم.حلقه

 های دود بالا می روند و ادغام می شوند.

 این معادله چند مجهول دارد خدایا ؟

 

نوشته شده توسط یکی درساعت 19:54| | لينک ثابت ــــ