![]()
چمدانم را می گذارم زمین؛
!سریلانکا هوای بدی دارد، شرجی کلافه کننده
درست مثل آغوش تو وقتی کلافه می شدی از دست من،دنیا،مادر
!جان،دوست های مؤنث دست دوم
،هوس سیگار می کنم می خواهم از ریه هایم دودت کنم به ناکجا آباد
.ناکجا آبادی که خودم هستم
باربر دست و رو نشسته ای با چشم های نصفه این پا و آن پا می کند
!چشم می دواند به من،به چمدان،دوباره من،سه باره چمدان
خبری نیست آقا،ارزانی خودت،خبر نداری که آدمها چیزهای مهم
! زندگیشان را در چمدان جا نمی بدهند،گوشه دلشان چال می کنند
باید بنشینم کسی منتظرم نیست،آمده ام خودم را میان شورشیان این
! طرف و مدعیان صلح طلب آن طرف پیدا کنم،شاید وسط خمپاره ای
هه،اگر بودی میخندیدی و می گفتی:تو آدم نمیشوی دیوانه، حالا
!حالاها باید بدوی
!ببین آنقدر دویده ام که نقشه ها و مرزها گم می شوند؛دیوانگیم نرفت
چمدانم را می گیرم و پیاده راه می افتم،تامیلی زبان پیچیده ایست، کر
بمانم بهتر است. حواسم را خلاصه کرده ام در چشمها و دماغ!بوی
نارگیل، دارچین،ماهی و اقیانوس،رنگهای تند و عرق!بوداهای چوبی و
،چای، چشمهایم را باید پر کنم تا وقتی خون و خمپاره می بینند
.جسدهای نصفه و رویاهای نصفه تر! بهتشان نزند
هزار بار دیوانه گفتی وقتی تو، پولها ، آغوش نرم و امنیت گرمت را رها
: کردم تا شاید وسط زخمی ها و تیر و تفنگ له شوم!تعبیر تو این بود
!آیندۀمحتوم
به من خرده نگیر، باید اعترافی کنم ،آنجا وسط خانه بزرگت وقتی
ظرفهای شام را می شستم ،ترانه های غمگین می خواندم و بوسه
!های تو دهانم را می بست هیج نمی خواستمت
اینجا که هزار فرسنگ دورم و با غریبه ها سر و کله می زنم ،
بتادین و خون رنگی ام می کند، از سرخی لبهای تو پُرم.اینها را برایت
نمی نویسم،حتی پستشان نمی کنم ،آدمها چیزهای مهم زندگیشان
!را چال می کنند
!پک آخر ،سیگاری را پرت میکنم سینه دیوار
!کسی چه میداند فردا کجاست؟امروز را باید زندگی کنم


